!بد جنس   


-----------------------
(مرداد - تابستان - 78 (روزهاي گرم سال
------------------------
زياد دوستش نداشتم ولي اون چرا.... منو خيلي
دوست داشت. مدام دور سرم ميگشت و هيچ وقت
تنهام نميذاشت.شايد باور نكنيد ولي بعضي وقتها
تو دستشوئي هم باهام بود. من اول ها از دستش
خيلي ناراحت ميشدم و تا حدودي برايم
غير قابل تحمل بود. اما يواش يواش با اين قضيه
كنار اومدم ،كه اين جزو خصلت ذاتيش هست و نميشه
.ازش ايراد گرفت
داستان از اون روزي شروع شد كه اهل خونه رفتن
.مسافرت و من بايد يه چند روزي رو تنها ميگذروندم
روز دوم بود كه وقتي از بيرون اومدم خونه ديدم
رو صندلي نشسته و داره با اون چشمهايه درشتش
منو نگاه ميكنه. منتظر عكس العملي از طرف من بود
تا از جاش بلند بشه اما من با كم محلي از كنارش
رد شدم و رفتم لباسام و عوض كردم. با خودم فكر
كردم كه اين چه جوري اومده تو خونه. من قبل از
بيرون رفتن تمام در و پنجره ها رو بسته بودم و از
.هيچ راهي نميتونست بياد داخل خونه. خودم هم نميدونستم
چند روز اول غريبي ميكرد و كمتر پيشم بود
اما روزاي بعد مثل پروانه مدام دور و برم ميگشت
و يه لحظه هم تنهام نميذاشت. ديگه به كاراش عادت
كرده بودم و از دستش ناراحت نميشدم. تو اين مدت
حتي يك كلمه هم با من حرف نميزد و تبادل گفتارش
.يه چيز مثل تله پاتي بود. من براش زياد درد دل ميكردم
از خودم ميگفتم از خاطرات گذشتم و حتي
از اينكه در آينده چه برنامه اي براش دارم، اما
اون در كمال خونسردي تنها با اون چشمهايه درشتش
نگام ميكرد. چهرة زيبايي نداشت و اون اوايل هم من
اصلا" از نظر زيبايي قبولش نداشتم. اما گذشت زمان
برايم اين مساله رو حل كرده بود كه بالاخره اين هم
مثل من سرشتش گل هست و خدا اونو از همون گلي
.كه ما ها رو درست كرده ،آفريده
روزها و شبها گذشت تا اون شب لعنتي رسيد. از اتفاقي
كه برام سر كار افتاده بود خيلي ناراحت بودم. داخل
خونه كه شدم مطابق معمول ديدم كه روي صندلي منتظر
من نشسته. اما من به قدري ناراحت و عصباني بودم كه
در رو محكم بستم، و اون هم كه از عصبانيت من با خبر
شده بود سريع بلند شد و رفت تو اتاق .شب به قدري
.بهم ريخته بودم كه سريع رفتم تو رختخواب تا استراحت كنم
چشمهام تازه داشت گرم ميشد، كه متوجه شدم بالاي سرم
نشسته و داره صحبت ميكنه.با اينكه براي اولين بار
بود كه تو اين مدت داشت حرف ميزد و قا عدتا" ميبايست
براي من صحبت كردنش شيرين باشه، اما احساسي كه داشتم
اين بود كه اين صدا از ويز ويزه پشه هم بد تره. چند بار
ازش خواهش كردم كه بره. اما گوش نكرد.حتي چند بار با
.دستم بهش زدم تا ازم دور بشه اما اثري نداشت
.خيلي كلافه شده بودم ديگه چشمهام داشت سياهي ميرفت
صداش تو گوشم ميپيچيد و خستم كرده بود. يه لحظه كنترل
خودم رو از دست دادم. كتاب سينوهه رو برداشتم و به
سمتش پرت كردم. گوشة تيز كتاب به سرش خورد و اون بي تحرك
ودر حالي كه هيچ خوني از بدنش خارج نميشد،يه گوشه پرت
شد. براي مدتي گنگ بودم و نميتونستم تشخيص بدم كه چه كاري
كردم.بعد از مدتي حالم به حالت اول برگشت. ديگه كار از كار
گذشته بود و من نميتونستم كه كاري بكنم. اون مرده بود. يا به
.عبارت ديگه ، من كشته بودمش
.پاشدم پنجره رو باز كردم تا جنازش رو بندازم بيرون
براي آخرين بار بهش نگاه كردم. به نظرم ميرسيد هنوز اون
چشمهايه درشت و سياه رنگش داره ميبينه، اما ديگه پر نميزد و
دستهاش رو به هم نمي ماليد.پرتش كردم پائين و رفتم دستشوئي
كه دستم رو بشورم كه چشمم افتاد به هواكش دستشوئي كه
گوشه اش بازه و اين مگس چشم درشت از اونجا اومده بود
.داخل خونه
.پنجره رو كيپ كردم تا ديگه هيچ مگسي تو نياد
.تا صبح راحت خوابيدم


لینک
دوشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۱ - آرتا شهسوار حقیقی