يك روز نسبتا خوب   

:سلام
.سلامي نه به وسعت دريا و نه به گرميه خورشيد
.سلامي به كوچكي و يخزدگيه قلـب من كه طاقـت كوچـكترين ناملايمات رو نداره
.تو اين يك ماهـه بـقدري سرم شـلوغ بود كه نتونسـتم بيام اينـجا و مطلب بنويسم
اما امـروز دلـم رو به دريـا زدم و گفتـم بيام و بنويسم تا از اين بي حوصلگي خلاص
بشم. امروز تولد يكي از دوستام بـود (محـمدرضا مجـير). خلاصه با بچه ها پاشـديم
و رفتيم فرحزاد. ما هم كه يكسري جوونه شـر و شـور ، خـوب معلومـه ديـگه هيـچ
بني بشري حاضر نميشد به ما جا بده. با يه بدبختي اي يه باغ پيدا كرديم و نشستيم
و بساطه كباب و قليونمـون رو رديـف كرديم. جايه همتون خالي. اما به من همچين
اونجوري كه بايد حال نـداد (هرجا كه تويـي تفـرج آنجاسـت). و نگـذزيم از اينكه
به از هيچي بود و بعد از يه سـه ماهي كه فرحـزاد نرفته بودم ،كـلي عقـده گشـايي
كردم و از حال و هواي خسـته كنـنده اين يـك ماهـه بيرون اومـدم .الان هـم كـه
برگشـــتـم خونه ، يكــي از رفقـايي كه امروز باهام بود زنگ زد و گفت كه از يكي
از بچـه هـا(دختـر) كه امروز باهـامون بود خوشش اومـده و هزار تا (لاو) بازي و از
اين جـور تيـريـپ ها . ما هم از اونجايـيكه دست سبـكي داريم ، مامور به انجام اين
.امر خير شديم
!حالا يكـي ايـن وسـط نيـسـت بيـاد و بگـه حاج ممد آقا خر خودت به چند من؟
!بابا يكـي بــياد مشـكـل مارو حـل كنـه… يكي بياد واسه ما آستـيـن بالا بـزنـه؟

...تابعد
لینک
جمعه ٢٦ مهر ،۱۳۸۱ - آرتا شهسوار حقیقی