مردی که توقع زيادی داشت   

 

 

تو یک ماشین فکستنی که راه غرب رو در پیش گرفته مرد کلاه نمدی ای نشسته که کودک خردسال مریض و رنجورش رادر کنارش گذاشته.کودک بسیار رنگ پریده و نحیف است.گرمای هوا در اتوبوس بیداد میکند تا حدی که میتواند بدن هر توانبنده ای را بی آب کند.

مردی در جلو ماشین پنجره را باز کرده و از شدت برخورد باد با صورتش کیفور است واین حالت را در لبخند کوچک و چشمان نیمه بازش میتوان فهمید.مرد کلاه نمدی آرام به شانه های کیفوری میزند و با خواهش میگوید:

میشود پنجره را ببندی؟! بچه ام ناخوش است و باد شدید اذیتش میکند.مرد هم با ناراحتی و از روی اجبار پنجره را میبندد.

گرمای هوا بیداد میکند و همه در اتوبوس اینرا از چشم مرد کلاه نمدی میبینند. راننده هم بیتاب است و رادیو را روشن میکند تا کمی خود و دیگران از حالی به حالی شدن با صدای آهنگ گرما رو یادشون بره.

حالا دیگه همه گرما رو یادشون رفته و به موسیقیه این آقاهه گوش میدن که داره از دلبرش تعریف میکنه و دهن همه رو آب انداخته ، بغیر از مرد کلاه نمدی.

 مرد کلاه نمدی در حالی که بچه اش را کنارش جابجا میکند با صدای بلند و ملتمسانه میگوید: میشود پیچش را ببندید.بچه ام ناخوش است و صدای بلند اذیتش میکند.راننده از تو آینه نگاهی به عقب میکنه و ناراضی و محکم ضربه به دکمه ای میزنه که پشت بندش همه جا رو سکوت میگیره.

خلق همه تنگ شده و حوصله اشان سر رفته. پیرمردی از تو جیبش چپقی را در میآورد و آتش میکند. آن چنان پک به چپق میزند که انگار سالها در حسرت دود بوده است. این پیرمرد حداقل صد سال سن دارد و احتمالا راز سلامتش همین چپق دسته چوبی و قدیمی هست.

مرد کلاه نمدی بانگاهی به پیرمرد میفهماند که باید چپق را خاموش کند چونکه کودکش مریض است و دود اذیتش میکند.

گرمایه هوا و از دست دادن دل خوشی ها افراد داخل ماشین را ساکت و بی کلام کرده هست تنها صدایه ریزه سنگهایی می آیند که به زیر ماشین میخورند.

مرد کلاه نمدی ناگهان فریادی میزند: بابا... بابا... پسرم... چشاتو باز کن.

وای خدای من چه خاکی به سرم شد.پسرم.... جواب مادرت را چی بدهم...خدا پسرم را به من برگردان...

کودک رنگ پریده دیگه کاملا بی رنگ شده بود و لبانش خشک و کبود.کودک مریض مرده بود...

شیشه ماشین پایین آمد، رادیو روشن شد و چپق دود میکرد...

حالا دیگر کسی ناراحت نیود جز مرد کلا نمدی.

 

 

لینک
پنجشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٤ - آرتا شهسوار حقیقی