ايستاده با چپق و نوه خنگش   

ايستاده با چپق،گوشه اي نشسته و به صحرا نگاه ميكنه
از كومه كناري نوه كوچولوش بيرون مياد. شروع ميكنه
دويدن و شادي هايه كودكانه كردن. ايستاده با چپق در
.گوشه لبش خنده اي نشسته كه باعث اش ديدن نوه است
زائيده در سرما،همچنان جولان ميده و كون لخت اينور
اونور ميدوه. نا گهان واميسته و به اسبه ايستاده با چپق
نگاه مرموزي ميكنه.از رو زمين چوب بزرگي بر ميداره
و به سمت اسب يورش ميبره.چوب رو با فشار محكمي
ميكنه تو ما تحت اسب بد بخت. چند بار اين كا ر رو ميكنه
و اسب مادر مرده شيهه بلندي ميكشه.ايستاده با چپق فرياد
.ميكشه:كره خر داري چي كار ميكني؟ بيا گم شو اينور
پدر خدا بيامرزت هم سره همين كارش مرد. هم سن و سال
تو بود كه انقدر چوب تو كون اين اسب كرد كه عصباني شد
.و با لگد زد كشتش
زائيده در سرما ، هاج و واج مونده بود كه بابابزرگش چي
!ميگه
زائيده در سرما ، كودن تر از اين حرفا بود كه بتونه اين
.چيزا رو بفهمه
لینک
سه‌شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸۱ - آرتا شهسوار حقیقی