ايام   

هر سياهي كه در پس ايام گم شد، گم شد
باز هم از نگاهي بايد گذشت.شايد ديگر نگاهي نباشد
شايد ديگر تقدير چنين خواست و نگاه را از روي تو باز ستاند
در هر ظهر ناغريب باز هم آشنائي نگاهي به من فكند
كه از پس نگاهش هزار بار جلوه گر رنج و فلاكت شدم
ديگر از حسادت نفس ميكشم
كه ميخواهم صد سال آزگار چنين نكشم
كه هر بدي و فلاكت را بپسندي و لب به لب ساكت و آرام باشي
تا نكند كه بد قافيه شوي و ديگران را برنجاني
كه هر چه كردم بد بود
بد بود از منظر عقل كه هيچ تفاهمي با دل ندارد
از پس غرورم بر آمدم
جواب دل را چه دهم؟

...تابعد

لینک
یکشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸۱ - آرتا شهسوار حقیقی