خر خاکی   

لم دادم رو صندلی. شمشیرم دستمه و دارم به میز کامپیوتر بتمان میزنم.

بعد میام رو پاراد و ریپوز.شمشیر رو پرت میکنم یه گوشه نگام به تفنگ شکاریم

می افته،یادم میاد که باید تیر بخرم.دنیای تصویر رو ورق میزنم که یادم می افته

 باید فیلم "سین سیتی" رو بدم به کسی.شلوارم رو میبینم که باید خشتکش

 که جر خورده رو بدوزم. حوله ام به جا رختی آویزونه،یادم باشه برم دوش بگیرم.

میام خودم و جا به جا کنم که دستم میخوره به کاتالوگ های شرکت و میریزه

زمین .دو روزه شرکت نرفتم ،فردا که رفتم باید کلی از کارهای عقب افتادم رو

انجام بدم.اه اه ....... هرجا رو میبینم یاد کاری می افتم که باید انجام بدم. کلی

کار انجام نشده دارم.چشام رو میبندم تا جایی رو دیگه نبینم. چقدر تاریکه.مثل

اتاقم که دیشب لامپش سوخت. راستی یه لامپ بگیرم....

بهتره بخوابم.... میترسم بازم چیزی به چشمم بیاد یا از ذهنم رد بشه و یاد

 کار نکرده ای بیوفتم .خشتک و لامپ که خوبه میترسم چیزه دیگه ای باشه.

میفهمی که...

آهان.... یادم باشه یه چیزو باید به یکی بفهمونم.

 

لینک
یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٤ - محمدرضا حقیقی