...چه روزگاره مزخرفی داريم   



امروز صبح رفته بودم محل قديميمون.جايي كه الان دو سال ميشه
از اون محل اومديم بيرون. شهركي به اسم دوشان تپه تو خيابون
.پيروزي. جائي كه تمام دوران نوجواني و جوانيم توش شكل گرفته
از در شهرك كه داخل شدم احساس چندان خوبي بهم دست نداد.
شهرك سوت و كور بود. ديگه مثل قديما بچه ها هر گوشه رو پاتوق
نكرده بودن.ديگه بچه ها تير نكاشته بودند تا تيغي بزنن. ديگه كسي
نبود تا برات دست تكون بده و ورودت رو خوش آمد بگه.فاصله بين
در ورودي تا خونه يكي از دوستام كه ميخواستم برم پيشش 700متري
ميشد.همين طور كه اين مسير رو طي ميكردم تمام خاطرات گذشته از
.جلو چشام رد ميشد
شبهاي تابستون كه ميشد شب زنده داري هاي ما هم شروع ميشد. محيط
شهرك محيط امني بود و همه همديگه رو ميشناختن . شبها با بچه ها
تا ساعت 3،4 صبح گپ ميزديم. از ماترياليسم و متافيزيك گرفته تا
سينماي نو فرانسه و سبك شناسي رومن پولانسكي و مشاعره اشعار
.حافظ و مولانا
شبهايي كه ميومديم تو پارك سر كوچه و مثل بچه هاي كوچيك استپ
.هوايي بازي ميكرديم
ظهرهاي پنجشنبه مثل كبوتر هاي جلد همه جمع ميشدن زمين ورزش
و فوتبال سالني به راه ميشد. صبح هاي جمعه هم فوتبال چمني و
.شوت و تكل و خون ولباس پاره
الان كه دارم اينا رو مينويسم استوك هاي قرمزم رو كه يادگار اون
.روزهاست ، گذاشتم جلوم و با خاطراتش حال ميكنم
سر كوچمون يه حوضچه كوچيكي بود كه براي آبياري درختا ازش
استفاده ميكردن. يه درختچه كوچكي هم همون بغل ها بود كه هيچ وقت
بهش آب نميرسيد.هميشه شبا ميرفتم سر كوچه ،انگشتم رو ميگرفتم سر
شير آب تا مسيرش عوضشه و اونهم آب بخوره. اما امروز ديدم كه خشك
.شده.خشك خشك
. اينم روزگار ماست
لینک
چهارشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸۱ - محمدرضا حقیقی

   داستان آن عينک دودی   



برداشت اول

گوشه خيابون واستادم و منتظر ماشينم. ناگهان بوي خوش
كنزو مشامم رو نوازش ميده. نا خداگاه بر ميگردم به سمت
بو. دختري خوش اندام با مانتو و شلوار مشكي و روسري آبي
كنارم واستاده. تازه خيلي هم خوشگله! لبهاي گوشتي، بيني
.تراشيده وسر بالا، ابروهاي نازك مشكي و پوست گندمي
يك عينك دودي رو چشماش گذاشته كه شيطنت منو
:بر مي انگيزه . روبه صورتش ميكنم و با حالت ترحم ميگم
.آخه ،چقدر خوشگله، فقط حيف كه كوره
روبه من ميكنه و جواب ميده:آدم دلش كور نباشه،حالا چشم
زياد مهم نيست. بعد دست ميكنه تو كيفش وعصاي مخصوص
نابينا ها رو در مياره. دونه دونه بند هايه عصا رو باز ميكنه
و به سمت ديگر خيابون ميره.يك ربع تمام مثل چوب خشكم
.زده و نميتونم تكون بخورم



برداشت دوم

گوشه خيابون واستادم و منتظر ماشينم. ناگهان بوي خوش
كنزو مشامم رو نوازش ميده. نا خداگاه بر ميگردم به سمت
بو. دختري خوش اندام با مانتو و شلوار مشكي و روسري آبي
كنارم واستاده. تازه خيلي هم خوشگله! لبهاي گوشتي، بيني
.تراشيده وسر بالا، ابروهاي نازك مشكي و پوست گندمي
يك عينك دودي رو چشماش گذاشته كه شيطنت منو
:بر مي انگيزه . روبه صورتش ميكنم و با حالت ترحم ميگم
.آخه ،چقدر خوشگله، فقط حيف كه كوره
فوري بر ميگرده عينكش رو بر ميداره و در حالي كه نوك
زبوني هم حرف ميزنه، ميگه:من كه كول نيلشتم. فقط لكم
چلشمام شپه(من كه كور نيستم. فقط يكم چشمام چپه). يه نگاه
به چشاي چپ و چولش ميكنم.يه ماشين جلو پام ترمز ميكنه
:راننده داد ميزنه آقا كجا ميري؟ فوري ميپرم تو ماشين ميگم
.هر جا كه شما ميري




برداشت سوم

گوشه خيابون واستادم و منتظر ماشينم. ناگهان بوي خوش
كنزو مشامم رو نوازش ميده. نا خداگاه بر ميگردم به سمت
بو. دختري خوش اندام با مانتو و شلوار مشكي و روسري آبي
كنارم واستاده. تازه خيلي هم خوشگله! لبهاي گوشتي، بيني
.تراشيده وسر بالا، ابروهاي نازك مشكي و پوست گندمي
يك عينك دودي رو چشماش گذاشته كه شيطنت منو
:بر مي انگيزه . روبه صورتش ميكنم و با حالت ترحم ميگم
.آخه ،چقدر خوشگله، فقط حيف كه كوره
آروم روبه من ميشه. عينكش رو برميداره و با لبخند مليحي
.ميگه: شما كوريد كه چشماي به اين قشنگي رو نميبينيد
كفم بريده. خودم و جمع و جور ميكنم . با حالتي سرشار از
تنبه و ندامت ميگم : حق با شماست.اونهم در كمال فروتني
جواب ميده:شوخي كردم
.ماشين جلومون واميستده. اول اون ميشينه،من هم ميشينم كنارش
(آقايه راننده لطفا تشريف ببريد رستوران نايب)





لینک
پنجشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸۱ - محمدرضا حقیقی

   ايستاده با چپق و نوه خنگش   

ايستاده با چپق،گوشه اي نشسته و به صحرا نگاه ميكنه
از كومه كناري نوه كوچولوش بيرون مياد. شروع ميكنه
دويدن و شادي هايه كودكانه كردن. ايستاده با چپق در
.گوشه لبش خنده اي نشسته كه باعث اش ديدن نوه است
زائيده در سرما،همچنان جولان ميده و كون لخت اينور
اونور ميدوه. نا گهان واميسته و به اسبه ايستاده با چپق
نگاه مرموزي ميكنه.از رو زمين چوب بزرگي بر ميداره
و به سمت اسب يورش ميبره.چوب رو با فشار محكمي
ميكنه تو ما تحت اسب بد بخت. چند بار اين كا ر رو ميكنه
و اسب مادر مرده شيهه بلندي ميكشه.ايستاده با چپق فرياد
.ميكشه:كره خر داري چي كار ميكني؟ بيا گم شو اينور
پدر خدا بيامرزت هم سره همين كارش مرد. هم سن و سال
تو بود كه انقدر چوب تو كون اين اسب كرد كه عصباني شد
.و با لگد زد كشتش
زائيده در سرما ، هاج و واج مونده بود كه بابابزرگش چي
!ميگه
زائيده در سرما ، كودن تر از اين حرفا بود كه بتونه اين
.چيزا رو بفهمه
لینک
سه‌شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸۱ - محمدرضا حقیقی

   ميبينی اين يووه با ما چی کار ميکنه؟   

.آروم نشستم و دارم بازي يوونتوس - منچستر رو نگاه ميكنم
خونه مهمون داريم و من با عذاب خاصي مشغول به تماشاي
بازي هستم.آخه من تعصب خاصي به يووه دارم حتي از تيم
ملي و پرسپوليس هم بيشتر.اوايل بازيه كه توپ به اوت ميره
و داور در كمال تعجب كرنر اعلام ميكنه. عصباني و ناراحت
شروع ميكنم به غرغر كردن. در همين حين كرنر رو ميزنن و
توپ ميره تو در وازه.يعني از همون موقعيتي كه داور تقديم
منچستر كرد اونا هم گل زدند.ديگه منفجر شدم.شروع كردم به
.داد بيداد و بدبيراه گفتن به كيم نيلسن كه داور بازي بود
.خيلي به هم ريختم
رو هر موقعيتي كه نصيب يووه ميشد. نيم متر بالا ميپريدم و
محكم خودمو ميكوبيدم پايين. نميدونم اين طبقه پاييني چقدر
به من فحش داد.اگه هم كه نداده باشه كه معرفتش رو به رخ
ما كشيده.هم چنان من حرص ميخورم و منچستر در حال له
.شدن زير حملات يووه هست
حالا دقيقه 90 بازيه و يووه دومين گل رو هم خورده .محضون
.و دلسرد به تلويزيون نگاه ميكنم
ندود دو سه تا منچستري رو داره اسكول ميكنه. يكباره دور ميزنه
!و توپ رو ميكنه تو اونجايي كه بارتز مثلا محافظشه. گللللللللللللل
يه چيز تو همين تيريپا من فرياد كشيدم و شروع كردم به بالا و پايين
پريدن و هورا كشيدن.مشغول عربده زدن بودم كه از فرياد بابام شير
.فهم شدم كه بايد خفه بشم و ملاحضه اهل خونه و همسايه ها رو بكنم
حالا اينكه خوبه ديشب ساعت 3 بود، داشتم بازيهبارسا ـ اينتر رو
ميديدم كه اين پسره خدا نشناس كلايورت گل زد و من از خوشحالي
چنان فريادي سر دادم كه محمد اصفهاني هم نميتونه اينجوري سر بده
و بعد از لحظاتي صداي زنگ خونمون به هوا برخاست و اين بدان
معني بود كه : اي واي.. گاوم زائيد.ازسوراخ در يه نگاه كردم ديدم
بله آقاي شمس الدوله لطف كردن از طبقه پايين اومدن بالا تا احتمالاٌ‎‎‏‏‎‏
.حال منو بپرسن
.بقيش رو خودتون حدس بزنيد
لینک
دوشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸۱ - محمدرضا حقیقی